اشک ماهی
تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می شوند

مثل نگاه کردن به یه عکس. اگه با نگاه کردن به اون عکس، اون بویی رو هم که اونجا بود رو میتونستیم استنشاق کنیم
میشد نسیم آرومی که اون روز می وزید رو رو صورت حس کنیم
میشد از نم نم بارون اون روز خیس شد
میشد مور مور شدن بدن رو احساس کرد
اگه با نگاه کردن به اون عکس میتونستیم دلتنگیامونو از بین ببریم و آروم بشیم
اگه می شد این تیکه هارو جمع کنیم و پیش خودمون نگهشون داریم
هر تیکه ای که مال یه جای خاصیه، جایی که از بودن توشون لذت بردیم!
باهاشون یه آلبوم درست می کردیم!
و اگه می شد...
تیکه هارو، به کسایی میدادیم که دوسشون داریم، کسایی که می خواستن اونجا باشن و نبودن...
امسال هم با تمام خوبی و بدیهاش گذشت. تنها چیزی که برامون بجا گذاشت یک مشت خاطره خوب و بده. این سال جدید رو به همه دوستان گلم تبریک میگم و امیدوارم از تجربیات شیرینش نهایت استفاده و از تجربیات تلخش درس عبرت بگیریم.
مثل ماهی زنده
مثل سبزه زیبا
مثل سمنو شیرین
مثل سنبل خوشبو
مثل سیب خوشرنگ
و مثل سکه با ارزش باشید
ســــــــــــــــــال نــــــــــــــــــو مبــــــــــــــــــــــارکــــــــــــــــــــــــ

نمیدونم چرا از بچگی روزای برفی رو بیشتر از مواقع دیگه دوست داشتم. شاید به این دلیل که وقتی تو چله زمستون غروبا از مدرسه بر می گشتم خونه (دوران دبستان مدرسه امون دو شیفته بود) در حالیکه از شدت سرما دست و صورتم یخ کرده بود تا می رفتم لباسامو عوض کنم مامانم برام یه ظرف آش داغ میاورد و همزمان با خوردن آش می نشستم و برنامه کودک تماشا میکردم. یادش بخیر. هنوز از یادآوریش حس خوبی بهم دست میده.
خونه های حیاط دار، سماوری که در حال قل قل کردنه، بخاری کنار اتاق، ظرف آش، برنامه کودک، تماشای برف از پشت پنجره....
همه ما کم و بیش تو زندگیمون با مشکلاتی روبرو هستیم. حتی یه وقتایی مجبوریم به تنهایی بار غم بزرگی رو بدون اینکه اطرافیانمون خبر دار بشن به دوش بکشیم و در برابر نگاههای کنجکاوشون فقط لبخند بزنیم. اینجور موقعها دلم پر می کشه به دوران کودکیم. دورانی که هیچوقت دوست ندارم ازش خارج بشم.
پ.ن: این عکسم مال بارش شدید برف امروزه. وحشتناک بود. یه عکس واضح انداختم تا خوب برفاش معلوم باشه
. ولی حیف که دیگه از آش و بخاری و سماور خبری نیست
عصبانی نوشت: چرا از کنار اتفاقات مهمی که برای کشورمون رخ میدن و ارزش و بازتاب بین المللی دارن انقدر بی تفاوت رد می شیم؟! "گلدن گلوب" افتخاریه که همه بزرگان دنیا برای بدست آوردنش سر و دست می شکنن. کاش کمی خودمون برای خودمون ارزش قائل بودیم. باید برای هر چه هنر و هنرمند تو این مرز و بومه گریه کرد.

بالاخره به حول و قوه الهی این کارمم تموم شد. خداییش فکر نمیکردم انقدر کار ببره. شده تا حالا تو مود انجام کاری نباشید. منم همینجوری بودم. اصلا حوصله نداشتم و نمیتونستم فکرمو متمرکز کنم. یه جمله رو سه چهار بار تغییر میدادم. ولی از اونجایی که هر چیزی دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره تمومش کردم. مقاله ای بود در مورد تاثیر اقتصادی روش جدا سازی پلاسما بر روی داروهای مشتق از پلاسما. دیدم مطلبش هم جالبه و هم زیاد در موردش چیزی گفته نشده. اینکه مختصری براتون توضیح میدم:
فکر کنم اکثر شما با پلاسمای خون که یکی از اجزای خونه آشنایی دارید. یادمه تو دوران دبیرستان یه روز ما رو بردن سازمان انتقال خون و اونجا بود که برای اولین بار پلاسمای جدا شده رو دیدم. این پلاسمای جیگر طلای ما 80% حجمش رو آب تشکیل داده. یعنی فردی که پلاسمای خونش رو جدا میکنن با خوردن مقداری آب، پلاسمای خونش جایگزین میشه. آما. آما چهار تا کوشولوی نازم داره. خانم فاکتور 8 و آقای فاکتور 9 و یه دوقلوی شیرین عسل به نامهای ایمونوگلوبولین یا (IVIG) و آلبومین انسانی. فاکتور 8 بیشترین مصرف رو برای بیماران هموفیلی داره که بطور رایگان در اختیارشون قرار میگیره. تا چند سال پیش این فاکتورها رو به مقداری کمی وارد کشور میکردن اما متاسفانه با بالا رفتن میزان مصرف بازار، دیگه اون حجم داروی وارداتی جوابگوی بیماران نبود. بخاطر همین تصمیم گرفتن مراکزی رو در کشور تاسیس کنن تا میزان حجم پلاسمای ارسالی رو بالا ببرن. فعلا فقط 2 تا از این مراکز رو تو کشور داریم. اما تعدادی پروژه هم در دست احداثه. این مراکز اهدا کننده هایی داره که در ازای پلاسمایی که اهدا میکنن مبلغی پول هم دریافت میکنن. البته باید اهداکننده مستمر باشی والا بیفایده است. بعد از اینکه حجم پلاسما ها به میزان قابل توجهی رسید به دو کشور آلمان و ایتالیا جهت جداسازی ارسال میشه. متاسفانه بخاطر کمبود امکانات و هزینه بر بودن، از داشتن مراکز جداسازی محرومیم. بعد از جداسازی، داروهای مشتقی به ایران وارد میشه و در دسترس بیماران قرار میگیره. بر خلاف IVIG و آلبومین، فاکتور 8 به مقدار بیشتر و راحتری در دسترسه. برای وارد کردن اون دو تا فاکتور، دولت سوبسیدی هم پرداخت نمیکنه بخاطر همین هزینه بالایی دارن. هر لیتر پلاسما در حدود 60 الی 100 یورو قیمت داره. حالا حساب کنید که هزینه نهایی داروها چقدر تموم میشه. بالا رفتن حجم پلاسمای ارسالی اثر مستقیمی بر روی هزینه داروهای مشتقی داره که باعث کاهش اون میشه. پس باید در این زمینه بیشتر فعالیت بشه.
اما مراکز اهدا پلاسما با مشکلات زیادی روبروست. هنوز بیشتر مردم از این مراکز و کاری که انجام میدن بی اطلاع هستن. افرادی که مسئول اطلاع رسانی هستند کار سختی دارن و حتی شده فحش و کتک هم نوش جون کردن. افراد معتاد هم بخاطر گرفتن پول میان که پلاسمای خونشونو اهدا کنن اما وقتی بهشون گفته میشه که جواب تستهاشون مثبته و معتادن در کمال اعتماد به نفسی میگن:" شی داداش؟؟شرا تهمت میژنی؟! من کژام معتاده؟!
" بعدشم شروع میکنن به کتک کاری.
شعار تمامی شرکتهای ارسال پلاسما اینه: SHARE PLASMA, SAVE LIFE
به امید روزیکه هیچ بیماری از هیچ دردی رنج نکشه و زودی سلامتیشونو بدست بیارن و میزان مصرف این چنین داروهایی پایین بیاد تا نیاز به بالا بردن حجم پلاسما نداشته باشیم.
پ.ن: صبح که اومدم اداره این عکسو از روز برفی امروز انداختم. وووووی. درسته که خیلی سرده. ولی خوب در عین حال خیلی هم زیباست
به جون خودم خیلی برف شدید بودا. توی عکس زیاد معلوم نیست

یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود
با اولین شب پاییز آمده بود
و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید
تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند
یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت
و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد
گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد
یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت
آتش که می دانی، همان عشق است
یدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد
آتش در وجود یلدا بارور شد
فرشته ها به هم گفتند:
یلدا آبستن است. آبستن خورشید
و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد
و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند
فرشته ها گفتند:
فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد
یلدا آفرینش را تکرار می کند
راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست
و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت


Always on my mind
Always in my heart
And I can hear you call my name on a mountain high
Always on my mind always in my dreams
I wanna hold you close to me
Always all the time
دیروز وقتی وارد ایستگاه مترو شدم توجهم به صدای گوینده رادیو جلب شد که داشت شماره تلفنی رو برای شرکت تو مسابقه اعلام میکرد. اول زیاد به سئوالش دقت نکردم ولی وقتی چند تا کلمه، پنجاه سال دیگه و خاطره و ...شنیدم کنجکاو شدم ببینم سئوالش چیه. بخاطر همین سری دوم که سئوالو مطرح کرد با دقت بیشتری گوش کردم دیدم می پرسه:
پنجاه سال آینده چه زنده باشید چه نباشید، فکر می کنید چه کسانی شما رو به خاطر میارن و به چه دلیل؟؟ بطور خلاصه، برای پنجاه سال دیگه اتون چه خاطره ای به یادگار میذارید؟؟
خیلی سئوالش برام جالب بود. تا حالا به همچین مسئله ای فکر نکرده بودم. واقعاً چه چیزی باعث میشه که پنجاه سال دیگه کسی ازمن یاد کنه؟!
جواب شما به این سئوال چیه؟؟
پ.ن: البته میدونم. ممکنه خیلی از شماها اینو بگید که، ای بابا، تا همین یکساعت دیگه هم از من یاد کنن خیلیه، پنجاه سال دیگه پیشکشمون. ولی بنظر من این خیلی ارزشمنده که یاد آدم جایی حک بشه. مثل یه اثر هنری و با ارزش.

شغل شریف کیف قاپی رو هم از اطرافیانم شنیده بودم و هم تو مجلات خونده بودم، ولی با چشمای خودم تو روز روشن ندیده بودم.
چند سال پیش یه روز صبح از خونه اومدم بیرون که برم خرید کنم. کیف پولم دست چپم بود. وارد خیابون خلوتی شدم و مسیرم طوری بود که سمت چپم خیابون و سمت راستم پیاده رو قرار داشت. صدای موتور سواری رو از پشت سرم شنیدم ولی از اونجایی که هنوز مارگزیده نشده بودم توجهی نکردم که یه آن دیدم چیزی عینهو جت از کنارم گذشت و محکم زد به دستم و کیفمم چند متر جلوتر پرت شد رو زمین. چون کیفم کوچیک بود خوب به دستش نچسبید. یه دفه خشکم زد. فقط ناله ضعیفی از گلوم در اومد که دزد..دزد...البته اونم نمی گفتم سنگیتر بودم. همیشه بهم می گفتن که هیچوقت کیفتو سمت خیابون نگه ندار. ولی چه کنم تعادلم بیشتر سمت چپ بدنمه. با دست راست می نویسم ولی بیشتر به سمت چپ تعادل دارم. خودمم موندم کدوم نیمکره مغزم کنترل بدنمو در اختیار داره. کیفمم همیشه رو شونه چپ میندازم. اکثر وقتا هم نمیدونم چرا خیابون سمت چپم قرار میگیره. دیگه بعد از اون هر وقت صدای موتور سواری رو از پشت سرم می شنوم مو به تنم سیخ میشه تا اینکه:
پنجشنبه گذشته هم زمانیکه از شرکت میرفتم خونه، بعد از رسیدن به آخرین ایستگاه مترو، خواستم برم سوار تاکسی بشم که باز صدای موتوری رو از پشت سرم شنیدم. توجهی نکردم میدونید چرا؟ چونکه مسیرم خلاف جهت رفت و آمد ماشینا بود و کیفمم رو شونه چپم بود و فقط یه فضای خالی به اندازه یه نفر بین من و تاکسیای پارک شده کنار خیابون وجود داشت. از کجا میدونستم اینا انقدر سر نترس دارن و تو کارشون ماهرن که از کوچکترین فضای ممکنه میتونن استفاده کنن. خلاصه نزدیک و نزدیکتر شد. بازم عین جت از کنارم گذشت و بند کیفمو گرفت کشید. خوشبختانه این دفعه هم نتونست موفق بشه و کیفم فقط از شونه ام افتاد پایین. باز همون صدای خفیف دزد ...دزد...از گلوم در اومد. کلاه بافتنی اشونو کشیده بودن رو سرشون و فقط چشماشون معلوم بود. مسیر حرکتشونم خلاف جهت بود تا کسی تعقیبشون نکنه. ماشالله مردم غیور ایران زمین هم به کمکم شتافتن و وقتی دیدن صحیح و سالم هستم خدا رو شکر کردن و رفتن دنبال کارشون. فقط خدا میدونه اون لحظه چه حالی داشتم. اگه موفق شده بودن بدبخت میشدم میرفت پی کارش. تمام کارتای بانکیم و دفترچه بیمه و کارتای شناساییم و خلاصه هر چی که فکر کنی تو کیفم بود. کیفم یعنی نصف هویتم. از همه مهمتر، آدامسام بودن. اگه اونا ربوده میشدن چه گلی به سر می گرفتم.
این بارم از بیخ گوشم گذشت. فقط خدا بار سومشو به خیر بگذرونه
نکته اخلاقی: همیشه سعی کنید تو هر جهتی و تو هر حالتی که هستید کیفتونو محکم مثل این منگولا بچسبونید به سینه اتون. اصلنم مهم نیست که دیگران چه فکری راجع به شما میکنن. مهم قرص و محکم چسبیدن به اموالتون تو این شهر پر از امنیته. اگه کیفتونم بردن به جهنم، بذارید ببرن چون ممکنه چاقویی چیزی داشته باشن و شما رو زخمی کنن. حالا آدامسا فدای سرتون. خودتون دیگه آسیب نمی بینید.
پ.ن: آخه یکی نیست بهشون بگه بیشعورا این پولا خوردن داره؟!!
پ.ن: می بینید این پیشی چه نازه. خیلی دوستش میدارم. والپیپر دستکتاپمم هست تازه اشم

کتاب خوندن رو از وقتی که خیلی کوچیک بودم شروع کردم. برادرم که چند سالی از خودم بزرگتره علاقه زیادی به کتاب و کتابخونی داشت و داره. فکر کنم زمانیکه بدنیا اومد یه کتاب دستش بود. مامانم میگه هر وقت می رفتیم بیرون خرید باید حتما یه کتاب براش می خریدیم وگرنه موقع برگشتن انقدر می چسبید به تیر چراغ برق سر کوچه امون تا یکی بره براش کتاب بخره.خلاصه یه روز فکر کنم هشت نه سالم بود منو با خودش برد کتابخونه و عضوم کرد. خودش عضو جاوید بود. یعنی سه سال مستمر که عضو میشدی بهت لقب جاوید میدادن و دیگه لزومی نداشت که کارتتو تمدید کنی. اگه به حساب ریا نمی ذارید باید بگم که منم چند سال بعدش شدم جاوید
. جاتون خالی منو گذاشت تو قسمت بچه کوچولوها و خودشم رفت قسمت بزرگا و مشغول کتابخونی شد. نمیدونستم باید چیکار کنم. یه چرخی برای خودم زدم و یه هو چشمم خورد به یه سبد پر از کتاب. یکی یکی ور میداشتم و نیگاه میکردم تا عکسای یکی از اونا نظرمو جلب کرد. آخه به متنا علاقه ای نشون نمیدادم و بیشتر از هر چی از عکس کتابا خوشم میومد. اونم که پر بود از عکسای برجسته و خوشگل. انقدر عکسای برجسته قشنگی داشت که نشستم رو زمین تا آخر خوندمش. همین داستان خاله سوسکه خودمون بود. از آقا موشه با اون مهربونیش خیلی خوشم اومد. وقتی رسیدم به آخرش که نوشته بود آقا موشه می افته تو ظرف آشی که خاله سوسکه براش پخته، انقدر گریه کردم که نگوو. فقط در مورد کتابا نبود که اینجور ناراحت میشدم. یه دفه خاله ام با دوستش منو بردن سینما، داستان یه بچه سرراهی بود. یه جاییش انقدر گریه ام گرفت که با صدای بلند هق هق میکردم. همه داد میزدن هیس هیس ساکتش کنید که خاله امو دوستش دستمو گرفتن و از سینما اومدیم بیرون و از خیر فیلم دیدن گذشتن
. جالب اینجا بود حالا من هی اصرار اصرار که میخوام بقیه فیلمو ببینم
. فقط کتک نخوردم خیلی بود. یادش بخیر. اون کتابخونه و کتاباشم بعدها برام کلی خاطره شدن. فکر کنید بعد از چند سال با دوستم می رفتیم اونجا برای کنکور درس میخوندیم. طفلی مامانم. غذا درست میکرد و اونهمه راه برامون میاورد اونجا.
خلاصه همون کتابخونه رفتن باعث شد تا الان یه خواننده پرو پا قرص کتاب بشم. برادرمم که یه کتابخونه داره پر از کتابای نفیس و کم نظیر. خیلی از کتاباش دیگه پیدا نمیشن. چند وقت پیش اسباب کشی داشتن اولین چیزایی رو که کارتن بندی کرد و جابجا کرد کتاباش بود. فکر کنید همه وسایل ریخت و پاش اینور انور انوقت اون خونسرد نشسته بود با چه وسواسی کتاباشو بسته بندی میکرد. بعدا براتون از ماجراهای منو برادرم که چطور بخاطر من مجبور بود یواشکی کتاب بخونه می نویسم. خیلی جالبه.
بی ربط نوشت: تو سالهای گذشته عزیزان زیادی رو از دست دادم ولی مرگ سه نفر از اونها بیشتر از همه منو اذیت کرد. یکیشون عمه ام بود که هفته پیش فوت شد. خاطرات خوش زیادی باهاش داشتم و این، غم از دست دادنش رو برام سختتر کرد. تو مشهدم زندگی میکرد. این روزا هر وبلاگی که میرم همه ناراحت و دلگیرن بخاطر همین نخواستم پستی در موردش بذارم. فقط اینو گفتم که از شما دوستان خوبم بخوام برای شادی روحش فاتحه ای بخونید بلکه قرین آمرزش بشه. هیچ بچه ای نداشت. تک و تنها تو غربت فوت کرد. ممنونتون میشم.

زندگی مثل جاده ای میمونه که هر جاش بنظرت قشنگ اومد میزنی کنار و عکسی به یادگار میندازی.
| Design By : Pichak |
